لکنت رگها
نویسنده: سعیده ملکزاده
زمان مطالعه:6 دقیقه

لکنت رگها
سعیده ملکزاده
لکنت رگها
نویسنده: سعیده ملکزاده
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]6 دقیقه
بابا ولومِ تلویزیون را زیاد کرد تا صدای من را کمتر بشنود؛ اما من تا جان در بدن داشتم از خودم و کاری که کرده بودم یا قرار بود بکنم، دفاع میکردم. تندتند اشکهایم را پاک میکردم و میترسیدم از اینکه دعوایم کنند، اما هرطور شده حرفم را میزدم. با بغضی که تلاش میکردم پنهانش کنم. صورتی قرمز از عصبانیت و دستهایم که یخکرده بودند. در حال بحث با مامان و بابا بودم. بابا فقط به شبکه خبر زلزده بود و مامان، میانِ دانههای بافتنیاش، حرفهای من را گم میکرد. حین بافتن با کلافگی به حرفهایم گوش میداد. گاهی اجازه نمیداد حرفم را تمام کنم و گاهی جوابی که میداد هیچ سنخیتی با حرفهای من نداشت. هرچه بود هنوز گوشش بدهکار بود. بابا اما حرفهایش را زده بود و حتی سرش را از تلویزیون برنمیگرداند. حین یکی از تلاشهای مامان برای قانعکردن من، بابا به او گفت: «چرا هنوز داری بهش جواب میدی؟ حرف ما همونه که گفتیم. بذار اینقدر بگه تا خسته بشه».
با آرامش تمام و بدون ذرهای تردید قدرت و تسلطش را کوباند توی صورتم. یادم نمیآید دقیقاً درباره چه چیزی بحث میکردیم، یادم نیست مامان چه میبافت یا چه چیزی در جوابم میگفت؛ اما هنوز که هنوز است، حسی که در سکوت بعد از حرف بابا درونم تهنشین شد را فراموش نکردم. احساس میکردم تنهاترین لحظه زندگیام را میگذرانم. هیچکس نمیخواست حتی من را بشنود. نظراتم برایشان احمقانه بود و احتمالاً انتظار داشتند درباره خودم و زندگیام اظهارنظر نکنم. سکوت تحمیلی آن روز، برخلافِ فریادهای من، مرزی نداشت که بشود آن را محدود کرد؛ سدی بود که از بالابهپایین ساخته شد تا من را زیرِ آب خفه کند، بیآنکه دستی به گلویم رسیده باشد. هر بار سنگینی آن سکوت را به یاد میآورم، به این فکر میکنم که چه قدرتی داشت؛ قابلکنترل نبود، نه قطع میشد، نه ممنوع و نه خاموش؛ بااینحال نمیشد نادیدهاش گرفت. فقط فقدان صدا نبود، تجربهای مستقل بود که شنیده و حس میشد.
خواهرم بر خلاف من، در دعواها حتی یک کلمه هم خرج نمیکرد؛ گوشهای مینشست و فقط نگاه میکرد. همین کارش مامان را بیشتر بهم میریخت. مامان انتظار داشت او هم مثل من گریه کند، داد بزند یا حداقل کمی عصبانی و ناراحت باشد؛ اما او با آن سکوتِ ممتدش انگار داشت میگفت: «بگو. هر کار که میخوای بکن. من دردم نمیگیره و کارم خودم را میکنم». تمام حرفهایش را در نگاهش میریخت. هنوز هم از آن نگاهها دارد؛ از آن نگاههایی که اگر به تو بدوزد، به خودت شک میکنی و میترسی حتی به کار نکرده اعتراف کنی. او فهمیده بود که وقتی کلمات نادیده گرفته میشوند، «نگفتن» میتواند سلاح برندهتری باشد. من گمان میکردم سکوت نتیجه ترس است. برای همین ساکت نمیماندم؛ اما نوع دیگری از سکوت هم وجود داشت: سکوت انتخابی در شرایطی که زبان گفتوگو، راهی از پیش نمیبرد.
این روزها آن مدل سکوت، از دیوارهای خانه فراتر رفته و شکلش عوض شده است. وقتی در پیادهروهای سردِ اولین ماه زمستان قدم میزنم، دوباره همان حسِ خفقان کودکی برایم زنده میشود. همان سکوت بهتآلودم جلوی تلویزیون و صدای بلندش که حالا شهر را در خود فرو برده. وضعیت خانه هم همین است. برادر کوچکم که کلاس نهم است، دیگر موقع ناهار اتفاقهایی که در مدرسه برایش افتاده را برای مامان تعریف نمیکند، چون کلاسهای آنلاین چیز جذابی برای تعریفکردن ندارند. خواهرم که بیست و پنج ساعت روز کار میکرد، چندهفتهای است که پروژههایش بهخاطر اختلالات اینترنتی و شرایط اقتصادی نابسامان، یکییکی متوقف یا بهکلی کنسل شدند و گاهی یادش میرود که امروز چند شنبه است. دلم برای آن روزهای پرانرژی و پرمشغلهای که انرژی تمامنشدنیاش کلافهام میکرد تنگ شده؛ برای صدای آزاردهنده نوتیفیکیشن پیامهای مامان که جایش را به سکوت داده، برای روزهایی که تعطیلی مدرسه، هنوز اتفاقی نادر و هیجانانگیز بود و روزهای نهچندان دوری که ذوق و شوقی برای اسفند در شهر برق میزد، تنگ شده.
من هنوز همان کودکِ معترضی هستم که میترسد نادیده گرفته شود؛ با این تفاوت که دیگر اصلاً احساس تنهایی نمیکنم. حالا همه با هم یک آیین نانوشته را اجرا میکنیم؛ یک همصداییِ بیصدا که در آن، نگاهها، جایِ حنجرههای ازکارافتادهمان را گرفتهاند. کسی ولومِ جهان را بسته تا ما در تنهاییِ خودمان، در لرزشِ نامحسوسِ شانههایمان و در مشتهای گرهشدهای که زیر آستین پنهان کردهایم، خسته شویم. اما حقیقت این است که سکوت وقتی طولانی میشود، دیگر نشانه خستگی نیست؛ نشانه این است که کلماتِ قبلی دیگر کار نمیکنند. از جنس همان سکوتِ کلافهکنندهی خواهرم که کلماتش را جایی که شنیده نمیشد، خرج نمیکرد.
زمانی که حقِ شنیدهشدن را از تو میگیرند، خیال میکنی بزرگ که شدی، بالاخره تو هم میتوانی حرفت را بزنی و شنیده شوی؛ غافل از اینکه سکوت بزرگ میشود، کمکم به آن عادت میکنی و ناتوانی میتواند آرام، بیصدا و حتی قابلتحمل به نظر برسد. من بدون اینکه هدفم مقابله با عادتکردن به نامرئیبودن باشد، بعدِ هر دعوا، همه حرفهایم را مینوشتم؛ نه برای اینکه حق با من باشد، برای اینکه قابلشنیدن بمانم، کلمات از من رد شوند و عفونتشان روانم را مبتلا نکنند. نوشتن زمان را کند میکرد تا آشفتگیها بهآرامی در ذهنم رسوب کند و همه چیز شفافتر فهمیده شود. کلمات روی کاغذ خالی میشد و خشم و استیصالم فروکش میکرد. اما این نوشتهها روی هم انباشته میشدند و میانِ ما فاصلهای میساختند. برای همین نوشتن برایم فقط تخلیه احساسات نبود؛ راهی بود برای اینکه یاد بگیرم چطور کم بیاورم و بااینوجود ادامه دهم. آن کاغذهای بدخط و مچالهشده، تنها خاطراتِ تلخِ گذشتهام نبودند؛ ابزاری برای خودتنظیمی بودند. هر کلمه، تکهای از کنترلِ از دست رفتهام را بازمیگرداند و پلی میساخت به سویِ قدرتی برای عبور از کمآوردنها، با درکِ ریشهها و ترمیمِ زخمها.
گاهی سکوت، خلأ نیست؛ نتیجهی شرایطی است که کنترل به جای گفتوگو مینشیند، ناچاری جای انتخاب را میگیرد و کلام کمکم از حنجره به بدن کوچ میکند. تجمعِ کلماتی که راهِ گلو را گم کردهاند؛ اما عقبنشینی نمیکنند؛ مسیرشان را به سمت اعماق بدن کج میکنند و حالا دارند در رگهایمان میدوند. ما ساکت نیستیم؛ داریم در اعماقِ خونمان فریاد میزنیم. اما رگ جایِ جریانِ آرامِ خون است، نه هجومِ کلماتِ سرکش. کلمات همانجا زیر پوست گره میخورند و رگهایمان لکنت گرفتهاند؛ میتپند، ورم میکنند و تیر میکشند، اما راهی به بیرون نمییابند. در سکوتی فرورفتهایم که در آن، هر ضربانِ قلب، کلمهای است که در خون میجهد؛ اما بر لب نمینشیند.

سعیده ملکزاده
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
